تبلیغات
.::فوزالعظیم::. - بردگی (از زبان دکتر علی شریعتی)
.::فوزالعظیم::.
از دل به دفتر از دفتر به دلها
.:فوزالعظیم:.

مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 8 فروردین 1392
بسم الله الرحمن الرحیم



برادر! تو اربابت را به سادگی می شناختی و درد شلاقی را که می خوردی، به سادگی احساس می کردی، و می دانستی که برده ای و چرا برده ای و کِی برده شدی و چه کسانی برده ات کرده اند، و ما اکنون با سرنوشتی همرنگ سرنوشت تو، بی آن که بدانیم که  ما را به بردگیِ این قرن کشانده است و از کجا غارت می شویم و چگونه به تسلیم، به انحراف اندیشه و به عبودیت های زمینی دچار شده ایم. اکنون نیز ما را چون چهارپایان نه تنها به بردگی می کشند که به بهره کشی گرفته اند. بیش از عصر تو و بیش از نسل  تو بهره می دهیم. همۀ این قدرت ها، سرمایه ها، نظام ها، ماشین، کاخ های بزرگ جهان، و همۀ این سرمایه های عظیم و غنی و ثروت تولید را با پوست و گوشت و خون و رنج و پریشانی و محرومیتمان می چرخانیم، و سهم مان فقط تا اندازه ای که کار فردا را بتوانیم. بیش از عصر تو محرومیم و ظلم و تبعیض طبقاتی و ستم بیش از زمان توست، اما با چهرۀ تازه و پیرایه های تازه تر.

آری، این چنین بود ای برادر (دكتر علی شریعتی):   ...بردگان هشتصد میلیون تخته سنگ بزرگ را از اسوان، همانجایی که سدّ معروف اسوان را ساخته اند؛ به قاهره آورده اند. و نُه هرم ساخته اند که شش تا کوچک است و سه تای دیگر بزرگ که شهرۀ جهان اند. هشتصد میلیون سنگ را از فاصلۀ 980 کیلومتری به قاهره آوردند و روی هم چیدند و بنایی ساختند تا جسد مومیایی شدۀ فرعون و ملکه را در زیرآن دفن کنند...

از آن همه کار، از شاهکارهای چنان عظیم دچار شگفتی شده بودم، که در گوشه ای به فاصلۀ سیصد چهارصد متری، قطعه سنگ هایی را دیدم که متفرّق بر هم انباشته شده اند. از راهنمایم پرسیدم: آنها چیست؟ گفت: چیزی نیست، مُشتی سنگ است. گفتم: اینها نیز سنگهای انباشته بر هم است و چیزی نیست؟  می خواهم بدانم که آنها چه هستند. گفت: آنها دخمه هایی هستند که چندین کیلومتر در دل زمین حفرشده اند. پرسیدم: چرا؟ گفت: سی هزار برده، سی سال سنگ هایی چنان عظیم را از فاصلۀ هزارکیلومتری به دوش می کشیدند؛ گروه گروه در زیر این بار سنگین جان می سپردند و هر روز خبر مرگ صدها نفر را به فرعون می دادند...(یقیه در ادامه)

آری، این چنین بود ای برادر (دكتر علی شریعتی):   ...بردگان هشتصد میلیون تخته سنگ بزرگ را از اسوان، همانجایی که سدّ معروف اسوان را ساخته اند؛ به قاهره آورده اند. و نُه هرم ساخته اند که شش تا کوچک است و سه تای دیگر بزرگ که شهرۀ جهان اند. هشتصد میلیون سنگ را از فاصلۀ 980 کیلومتری به قاهره آوردند و روی هم چیدند و بنایی ساختند تا جسد مومیایی شدۀ فرعون و ملکه را در زیرآن دفن کنند...

از آن همه کار، از شاهکارهای چنان عظیم دچار شگفتی شده بودم، که در گوشه ای به فاصلۀ سیصد چهارصد متری، قطعه سنگ هایی را دیدم که متفرّق بر هم انباشته شده اند. از راهنمایم پرسیدم: آنها چیست؟ گفت: چیزی نیست، مُشتی سنگ است. گفتم: اینها نیز سنگهای انباشته بر هم است و چیزی نیست؟  می خواهم بدانم که آنها چه هستند. گفت: آنها دخمه هایی هستند که چندین کیلومتر در دل زمین حفرشده اند. پرسیدم: چرا؟ گفت: سی هزار برده، سی سال سنگ هایی چنان عظیم را از فاصلۀ هزارکیلومتری به دوش می کشیدند؛ گروه گروه در زیر این بار سنگین جان می سپردند و هر روز خبر مرگ صدها نفر را به فرعون می دادند...

گفتم: می خواهم به دیدن آن هزاران بردۀ لهیدۀ خاک شده بروم. گفت: آنجا دیدنی نیست، سنگهایی به هم ریخته است و دخمه هایی گور هزاران برده که به دستور فرعون در نزدیکی گور او در خاکشان چیده اند تا همچنان که در زندگیشان نگهبانش بوده اند، و جسمشان را به خدمتش گماشته بودند؛ در مرگ نیز نگهبانی اش کنند و روحشان را هم به کار خدمتش بدارند. گفتم: دیگر رهایم کن که به همراهی تو نیازی نیست. من خودم می روم. و رفتم در کنار دخمه ها نشستم و دیدم چه رابطۀ خویشاوندی نزدیکی است میان من و خفتگان این دخمه ها. هر دو از یک نژادیم. راست است که من از سرزمینی آمده ام وآنها از سرزمینهایی. من از نژادی هستم وآنها از نژادی؛ اما این ها تقسیم بندی های پلیدی است تا انسان ها را قطعه قطعه کنند و خویشاوندان را بیگانه بنمایند و بیگانگان را خویشاوند. اما من بیرون از این تقسیم بندی ها،از این سلسله و نژادم و خویشاوند و همدردشان. و چون دیگر بار به اهرام عظیم نگریستم، دیدم که چقدر با آن عظمت و شکوه و جلال بیگانه ام. یا نه؛ چقدر به آن عظمت و هنر و تمدن کینه دارم، که همۀ آثار عظیمی که درطول تاریخ، تمدن ها را ساخته اند بر استخوان های اسلاف من ساخته شده است. دیوار چین را پدران بردۀ من بالا بردند و هر که نتوانست سنگینی سنگهای عظیم را تاب بیاورد و در هم شکست، در جرزِ دیوار گذاشته شد. دیوار چین و همۀ دیوارها و بناها و آثار عظیم تمدن بشری این چنین به وجود آمد. سنگ سنگی بر گوشت و خون اجداد من. دیدم تمدن یعنی؛ دشنام، یعنی نفرت، یعنی کینه، یعنی آثار ستم هزاران سال بر گُرده و پشت اجداد من. در میان انبوه دخمه ها نشستم؛ و دیدم چنان است که پنداری همۀ آنهایی که در دل دخمه ها خفته اند، برادران منند.

به اقامتگاهم بازگشتم و به برادری از گروه بی شمار بردگان نامه ای نوشتم و آن چه را که در عرض پنج هزار سال بر ما رفته بود، برایش شرح دادم. پنج هزارسالی که او نبوده است اما بردگی و برده در شکلهای مختلفش بوده است. نشستم و برایش نوشتم که:

برادر، تو رفتی و ما همچنان در کار ساختن تمدن های بزرگ؛ فتح های نمایان و افتخارات عظیم بودیم. به دهات و روستاهایمان می آمدند و چون چهارپایانمان، می گرفتند و می بردند و به کار ساختن گورهاشان می گماشتند که اگر در ضمن کار تحمّلمان پایان می گرفت؛ چون سنگی در بنا می نشستیم و اگر می توانستیم کار را پایان ببریم شکوه و عظمت و افتخار به نام کسی دیگر ثبت می شد. و از ما حتی نامی درخاطره ای نمی ماند.

گاهی ما را به جنگ می بردند، جنگ علیه کسانی که نمی شناختیم، و شمشیرکشیدن به روی کسانی که نسبت به آنها هیچ کینه ای نمی ورزیدیم، و حتی کسانی که همزاد و هم طبقه و هم سرنوشت ما بودند. ما را می بردند و مادران و پدران پیر و شکسته مان چشم انتظارمان می ماندند و انتظارشان هرگز پاسخی نمی یافت. این جنگ ها به قول دانشمندی عبارت بود ازجنگ دو گروهی که با هم می جنگیدند بدون این که هم را بشناسند، و برای کسانی که با هم نمی جنگیدند اما هم را می شناختند. و ما را می بردند. نابود و قتل عام می کردیم. نابود و قتل عام می شدیم. اگر شکست می خوردیم؛ داغ و دردش را پدران و مادران ما و روستاهای متروک و مزارع خراب ما تحمل می کرد و اگر پیروز می شدیم، افتخار و قدرت نصیب کسانی دیگر می شد و ما هرگز در فخر و غنیمتش سهیم نبودیم.

برادر، بعد از تو تحوّلی بزرگ پدید آمد. فرعون ها؛ قدرتمندان و زورمندان تاریخ تغییر تفکر دادند و ما خوشحال شدیم. آنها قبلاً معتقد بودندکه روحشان جاوید است و همواره پیرامون قبرهاشان می چرخد و اگرجسد سالم بماند؛ روح با جسد ارتباطش را حفظ می کند، و در پی این عقیده بود که ما را و شما را مجبور می کردند تا بر گورشان این بنای عظیم و قاتل را بنا کنیم. و این ها روشنفکر شدند و دیگر به مرگ نیاندیشند وآن عقیدۀ کهنه را رها کردند و ما مژدۀ بزرگی شنیدیم؛ نجات از ساختن این گورها و آوردن هشتصد میلیون سنگ از هزار کیلومتری روی هم چیدن... اما برادر، این یک شادی ناپایدار و زودگذری بود. زیرا بعد از رفتن تو، باز هم به دهات ما ریختند و به بیگاریمان کشیدند. باز هم بر پشت و شانه هامان سنگها و ستونهای عظیم را حمل کردیم، اما نه برای گورهاشان؛ که به گورهاشان اهمیتی نمی دادند بلکه برای قصرهاشان. قصرهای عظیم با خون و گوشت ما در جای جای زمین سر برافراشت و در کنارشان دخمه های دیگر، نسلهامان را بلعید...

برادر! تو اربابت را به سادگی می شناختی و درد شلاقی را که می خوردی، به سادگی احساس می کردی، و می دانستی که برده ای و چرا برده ای و کِی برده شدی و چه کسانی برده ات کرده اند، و ما اکنون با سرنوشتی همرنگ سرنوشت تو، بی آن که بدانیم که  ما را به بردگیِ این قرن کشانده است و از کجا غارت می شویم و چگونه به تسلیم، به انحراف اندیشه و به عبودیت های زمینی دچار شده ایم. اکنون نیز ما را چون چهارپایان نه تنها به بردگی می کشند که به بهره کشی گرفته اند. بیش از عصر تو و بیش از نسل  تو بهره می دهیم. همۀ این قدرت ها، سرمایه ها، نظام ها، ماشین، کاخ های بزرگ جهان، و همۀ این سرمایه های عظیم و غنی و ثروت تولید را با پوست و گوشت و خون و رنج و پریشانی و محرومیتمان می چرخانیم، و سهم مان فقط تا اندازه ای که کار فردا را بتوانیم. بیش از عصر تو محرومیم و ظلم و تبعیض طبقاتی و ستم بیش از زمان توست، اما با چهرۀ تازه و پیرایه های تازه تر.


و در آخر نظر هم یادتون نره




طبقه بندی: بردگی (از زبان دکتر علی شریعتی)«پست ارزشی»، 
برچسب ها: بردگی، فرعون های معاصر، بردگی معاصر، نامه ای از دکتر علی شریعتی، تفکر نوین فرعون های معاصر، مصر،
ارسال توسط علی
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

قالب وبلاگ