تبلیغات
.::فوزالعظیم::. - مختصر نگاهی به زندگینامه امام محمد النقی الهادی (علیه السلام)
.::فوزالعظیم::.
از دل به دفتر از دفتر به دلها
.:فوزالعظیم:.

بسم الله الرحمن الرحیم


امامت حضرت علی بن محمد النّقی(ع)

پس از شهادت امام نهم(ع)، فرزند ایشان، امام علی النّقی، در حالی که حدود هفت سال داشتند، میراث امامت تشیّع را در اختیار گرفتند. معتصم به گمان خود که می توان با در اختیار گرفتن امر آموزش فرزند امام جواد(ع) وی را از مسیر فکری پدرانش به انحراف کشید، عالمی به نام «جنیدی» را که در دشمنی نسبت به اهل بیت پیامبر(ص) سابقه ای سیاه داشت، به امر تعلیم آن حضرت در مدینه گمارد. جنیدی از مشاهدۀ این که شاگرد خردسالش نه تنها حافظ قرآن است بلکه در کلیۀ علوم سرآمد روزگار است دچار بهت و حیرت فراوان گشته و به یکی از نزدیکانش گفت: «مردم می پندارند که من معلم علی بن محمد هستم، حال آن که من برای دانش آموزی نزد وی می روم». و سرانجام از نفَس قدسی امام(ع)، این عالمِ دشمن اهل بیت پیامبر(ص) در زمرۀ شیعیان و یاران آن حضرت در آمد.

دوران امامت امام هادی(ع) هنگامی آغاز گردید که عباسیان پس از یک دورۀ امنیت نسبی برای علویان، دور جدیدی از سختگیری و سرکوب را آغاز نموده بودند. آن حضرت تا بیست سالگی در مدینه به تبلیغ می پرداخت تا سرانجام همچون پدران خویش، آوازۀ شهرتش در بلاد پیچید و باز حسّاسیت حکومتگران را بر انگیخت و سبب شد که متوکل عباسی وی را به پایتخت فرا خواند.(....بقیه در ادامه مطلب....)



متوکل عباسی

متوکل در میان خلفای عباسی، چهره ای منحصر به فرد بود؛ دیوانه ای تمام عیار که در خبث و رذالت، گوی سبقت را از اسلافش ربوده بود. از رذائل وی، علاقۀ شدید او به غلامان ترک بود. یکی از تفریحات روزمرۀ متوکل ترسانیدن و آزار زیردستان بود. وی از انداختن مار و عقرب و شیر و ببر به جان دیگران و مشاهدۀ وحشت آنان لذت می برد. متوکل در بخشی از فضای سبز قصر خود، گودالی عمیق ایجاد کرده بود که در آن حیوانات وحشی را نگهداری می نمود و گهگاه مخالفان خود را به میان درندگان می افکند و خود از بالا نظاره گر تکه تکه شدن ایشان می شد. از دیگر صفات شیطانی وی، کینه ورزی شدید نسبت به امیرالمؤمنین(ع) بود به طوری که برای اهانت به ایشان، دلقک هایش را به کار می گمارد. متوکل بارگاه ملکوتی امام حسین(ع) را با خاک یکسان کرده و برای محو آثار آن جایگاه، دستور داد آن منطقه را به زمین زراعی تبدیل کنند. وی زائران سیّدالشهداء را برای بار اول به قطع دست راست و بار دوم، قطع دست چپ محکوم می نمود. در اینجا سزاوار است از عالمی وارسته و شجاع یاد کنیم که در برابر این دیو انسان نما برای حق گویی به پا خاست: متوکل، یعقوب بن اسحاق معروف به ابن سکّیت را که سرآمد روزگار در نحو، شعر و لغت بود به کار آموزش دو فرزند خود گمارده بود. متوکل پس از مدتی نسبت به اعتقادات ابن سکّیت بدگمان شده و تصمیم گرفت آزمایشی از او به عمل آورد، بنابر این روزی بر وی که مشغول تعلیم فرزندانش می باشد وارد شده و پس از اندکی صحبت با وی، پرسید: به من بگو که از میان دو فرزند من و دو فرزند علی بن ابی طالب؛ حسن و حسین، کدام نزد تو محبوب ترند؟ ابن سکّیت نگاهش را به زمین دوخت و با خود اندیشید: کار این مرد مغرور به جایی رسیده است که فرزندان خود را با فرزندان علی(ع) مقایسه می کند. پس غیرت آورده و دست از جان شسته سر بلند کرد و گفت: «ای متوکل، این سخن چیست که می گویی؟ به خدا سوگند که قنبر غلام علی، از تو و دو فرزندت نزد من محبوب تر است». متوکل برای لحظاتی مات و مبهوت بر جای ماند، و سپس دستور داد تا زبان ابن سکّیت را از قفایش بیرون آورده و وی را به شهادت رسانند.

فراخواندن امام هادی(ع) به پایتخت اسلامی:یحیی بن هرثمه به دستور متوکل برای بردن امام(ع) به سامرّا آمد.

* سامرّا شهری جدیدالتأسیس در نزدیکی بغداد بود که برای زندگی نظامیان ترک ساخته شده بود. این شهر در واقع یک دژ نظامی بود و ارکان دولت نیز در آن قرار داشت. نظامیان ترک از زمان معتصم که مادرش ترک نژاد بود، وارد لشگر شده و از آن پس مدارج ترقی را پیموده و روز به روز بر نفوذشان در دستگاه حکومت افزوده گشته بود. وزیران ایرانی مأمون کم کم جای خود را به سرداران ترک معتصم سپردند. نفوذ ایشان در دستگاه حکومت به جایی رسید که در دورۀ زوال سلسلۀ عباسی، آنان خلیفه ای را کشته و خلیفه ای را بر جایش نصب می کردند.


از آن روی که امام به سبب عبادت بسیار و گره گشایی از امور مردم، مورد علاقۀ بسیار آنان بود، مردم با دین مأموران حکومتی در مدینه که در جستجوی امام(ع) بودند، صدا به گریه و زاری بلند نموده و راه را بر مأموران بستند. ابن هرثمه به مردم اطمینان داد که در پی آزار امام(ع) نیست.

سرانجام امام(ع) به همراه فرزند خردسالشان «حسن» و نزدیکان، همراه با سیصد تن از مأموران حکومتی به سوی عراق روانه گشتند. با آن که فصل تابستان بود، امام(ع) دستور داده بودند تا برای خود و همراهانشان لباسهای ضخیم پشمی تهیه گردد که این امر موجب شده بود تا از سوی مأموران حکومتی مورد طعن قرار گیرند. در میان راه، مأموران به یاد سخنی از امیرالمؤمنین(ع) می افتند که می فرماید:«هیچ قطعه ای از زمین نیست مگر که قبری است یا قبری خواهد شد»و برای طعن شیعیان گفتند: «بدین بیابان بنگرید، کیست که در این بیابان وسیع بمیرد تا قبرش در آن قرار گیرد». پس از چند روز طی طریق، به ناگاه ابری سیاه در افق پدیدار گشته و به سرعت آسمان را در بر گرفت. امام(ع) و همراهان لباسهای پشمی را بر تن کردند. دیری نگذشت که سرمای شدید و رعد و برق ظاهر شده و تگرگ های درشتی چون سنگ شروع به باریدن کرد. این طوفان شدید منجر به مرگ چندین تن از مأموران گردید. یحیی بن هرثمه با دیدن این کرامت امام(ع) نزد ایشان رفت، و امام(ع) خطاب به وی فرمود:«افراد خود را به خاک بسپار، خداوند این گونه زمین را پر از قبر می سازد».هرثمه شهادتین را نزد امام(ع) تکرار کرده و به حقانیت امامان اهل بیت نبیّ اقرار نمود.

پس از رسیدن کاروان حامل امام(ع) به سامرّا، متوکل عباسی که چون اسلاف خویش به این فکر افتاده بود تا بخت خود را در تلاش برای شکست علمی امام شیعیان بیازماید، ایشان را با علمای درباری گرد آورد، اما امام هادی(ع) نیز چون پدران خویش، علمای عباسی را در مباحثه مغلوب نمودند.

با آغاز اقامت اجباری امام هادی(ع) در سامرّا، مأموران متوکل به دستور وی، ایشان را به شدت تحت نظر گرفتند. یک روز به متوکل خبر دادند که در خانۀ امام(ع) رفت و آمدهای مشکوکی صورت می گیرد. متوکل گروهی از سربازان خشن و بیرحم ترک را برای تفتیش منزل و دستگیری امام(ع) فرستاد. مأموران نیمه شب از بالای دیوار وارد منزل امام شده و با لگد در اتاق ایشان را شکستند. ایشان امام(ع) را که در حال عبادت بود دستگیر کرده و به کاخ متوکل بردند. متوکل که در آن ساعت مشغول میخوارگی و مستی و خوشگذرانی بود، با دیدن امام(ع) به ایشان شراب تعارف نمود! امام(ع) به صدای بلند خطاب به وی فرمود:«به خدا قسم، شراب هرگز با خون و گوشت من آشنا نشده است».متوکل که از پاسخ امام(ع) سرافکنده شده بود، گفت: پس شعری برایم بخوان. امام(ع)که از حضور در آن مجلس غمگین بود، فرمود:«من کم شعر از بر دارم».متوکل اصرار کرد، و امام(ع)شعری با مضمون ذیل بر زبان آورد:«بر ستیغ قلّه های بلند خانه کردند و مردانی به نگاهبانی خویش گماردند، لیکن این قلّه ها ایشان را سودی نکرد.پس از آن عزّت نمایی ها، با خفّت از آن جایگاههای استوار به زیر کشیده شدند و درون گودالی سقوط کردند، و چه سقوط بدی.پس از دفن ایشان، منادی ندا در داد: آن تاج ها و زیورها و تجمّل به کجا شد؟آن چهره های برافروختۀ نازپرورده که به زیردستان تحکّم می کردند کجا رفتند؟گورها به سخن آمده و در پاسخ گفتند که اکنون بر آن چهره ها، کِرم ها در آمد و شدند.مدتی دراز خوردند و آشامیدند، و اکنون پس از آن همه خوردنها، خورده شدند».

با شنیدن این اشعار، مستی از سر متوکل پرید و گریان شد و دستور داد بساط شراب را جمع کرده و امام(ع) را با احترام به منزل بازگردانند.

یک شب مأموران متوکل به دستور وی به خانۀ امام(ع) ریختند و هرچه بود با خود بردند. در میان چیزهایی که بردند کیسه ای پول با مُهر مادر متوکل وجود داشت. پس از تحقیق معلوم گردید که آن زن این پول را برای شفای متوکل که بیمار شده بود، نذر امام هادی(ع) هدیه کرده است.

در زمان اقامت امام(ع) در سامرّا، زنی به قصد سودجویی مدعی گردید که زینب کبری دختر علی(ع) و فاطمۀ زهرا(س)است که خداوند او را به مدت دو قرن زنده نگه داشته است! وی را نزد متوکل بردند و او به آن زن گفت: تو ادعای عجیبی می کنی، و چگونه است که پس از این مدت دراز هنوز جوان هستی؟ زن می گوید: پیامبر خدا دست بر سر من کشید و دعا کرد که خداوند در هر چهل سال جوانی مرا تجدید نماید! متوکل پرسید: تو از آن زمان تا کنون کجا بوده ای و چه می کرده ای؟ زن پاسخ داد: سالها مخفیانه زندگی کرده ام، اما اکنون فقر و بیچارگی باعث شده است تا خود را به مردم معرفی کنم. متوکل که ادعای این زن را در جهت تضعیف تشیّع، برای حکومتش سودمند می دید گفت: این زن را آزاد بگذارید. از عباس بیزار باشم اگر بدون حجّت قاطع وی را مجازات کنم. یکی از حاضران گفت: ای خلیفه، ابوالحسن[یکی از القاب امام دهم]را فرا خوانید. شاید حجتی نزد او باشد که نزد ما نیست. متوکل با خود اندیشد شاید حضور امام(ع) در بحث بر سر ادعای این زن، به تضعیف جایگاه ایشان منجر شود، بنابر این پذیرفت. امام(ع) پس از حضور در کاخ متوکل و شنیدن اظهارات آن زن، فرمود:«او دروغ می گوید، زینب کبری در ماه رجب سال 65 هجری از دنیا رفته است».متوکل گفت: عده ای از علمای حاضر در این مجلس نیز همین نظر شما را اعلام کردند، ولی من سوگند یاد کرده ام که بدون دلیل قاطعی که خود این زن هم آن را پذیرا باشد، وی را مجازات نکنم. امام(ع) فرمود:«ولی نزد من دلیلی هست که تو و این زن و دیگران را وادار به تسلیم خواهد نمود».متوکل گفت: دلیلتان را ارائه کنید. امام(ع) پاسخ داد:«گوشت فرزندان فاطمه(س) بر درندگان حرام است. او را وارد باغ وحش خویش کن. اگر فرزند فاطمه باشد، آسیبی نخواهد دید».در این حال آن زن فریاد زد: این مرد می خواهد مرا بکشد! اطرافیان متوکل نیز که دشمن امام هادی(ع) بودند، گفتند: چرا ابوالحسن به این زن رحم نمی کند، اگر راست می گوید خود وارد گودال درندگان گرسنه شود. متوکل که می اندیشد که فرصتی فراهم شده است تا احتمالاً امام(ع) بدون هزینه و برای همیشه از صحنه حذف شود، به امام(ع) می گوید: آیا ابوالحسن خود جرأت انجام چنین کاری را دارد؟ با اظهار آمادگی امام(ع) همگان به سوی گودال حیوانات به راه افتادند و امام(ع) در میان هیجان حاضران از نردبان پائین رفت درحالی که چند شیر گرسنه در پای نردبان تجمع کرده و می غرّیدند. چون امام(ع) به پایین رسید، در میان بهت و حیرت حاضران، شیرها دور امام(ع) را گرفته و صورت بر پاهای امام(ع) می مالیدند. امام(ع) دست بر سر آنها کشیده و با ایشان کلماتی زمزمه نمود. پس از مشاهدۀ این حال، متوکل از امام(ع) عذرخواهی کرده و سپس با خشم رو به سوی زن کرده و گفت: اکنون نوبت توست، از نردبان پایین برو! زن با وحشت و التماس می گوید: شما را به خدا دست از من بدارید. دروغ گفتم که زینب فرزند فاطمه ام. بر اثر فقر و بیچارگی چنین ادعایی کردم... برخی از مورخین نوشته اند که این زن مورد شفاعت یکی از نزدیکان متوکل قرار گرفت و نجات یافت، اما برخی نیز نوشته اند که وی در گودال درندگان افکنده و کشته شد.

آن حضرت همانند پدران بزرگوارش، هیبت و سطوتی ملکوتی داشت. یک روز جمعی از درباریان متوکل جلوی قصر او ایستاده بودند و می خواستند وارد شوند که خبر رسید حضرت هادی(ع) در حال نزدیک شدن هستند. آنان از روی تکبّر با خود گفتند: هنگامی که علی بن محمد به ما رسد، به وی اعتنا نکرده و از اسب به زیر نخواهیم آمد. راوی می گوید: دیدم که چون آن حضرت سر رسید، ایشان جملگی از اسب به زیر آمده و به استقبال آن حضرت شتافتند. راوی می گوید: چون امام(ع) دور شد، از آنان پرسیدم: مگر قرار نبود از اسب به زیر نیایید؟ پاسخ دادند: آری، قرار بود، اما نشد!

حسّاسیت و سوء ظن متوکل نسبت به امام(ع) روز به روز افزایش می یافت و زندگی را بر امام(ع) بسیار دشوار ساخته بود. متوکل با تمامی معجزاتی که از امام هادی(ع) می دید متنبّه نمی گشت. مأموران متوکل وقت و بی وقت به بهانه های واهی به خانۀ امام(ع) یورش برده و ایشان را دستگیر و به کاخ متوکل می بردند.

هنگامی که متوکل، فتح بن خاقان را به وزارت منصوب نمود، دستور داد که تمامی بزرگان و شخصیتها در رکاب او و فتح بن خاقان پیاده راه بپیمایند. راوی می گوید: حضرت را دیدم که در آن هوای گرم پیاده راه می پیماید. به ایشان گفتم: اینان نباید شما را به چنین کاری وادارند. فرمود:«قصد اینان از این کار، استخاف من است اما نمی دانند که من از ناقۀ صالح کمتر نیستم».راوی می گوید: این سخن امام(ع) را به بزرگی گفتم. او گفت: متوکل بیش از سه روز زنده نخواهد بود؛ زیرا خداوند دربارۀ قوم ثمود و ناقۀ صالح می فرماید:«چون ناقه را پی کردند، بیش از سه روز زنده نماندند».بیش از سه روز نگذشته بود که خبر رسید که منتصر عباسی که چند روز پیش توسط پدرش متوکل در جمع به شدت تحقیر و از ولایتعهدی خلع شده بود، پدرش را به همراه فتح بن خاقان شبانه در مجلس شراب با ضربات شمشیر تکه تکه کرده و خود بر جای وی نشسته است.

منتصر بر خلاف اسلاف خود، علویان را گرامی داشته و فدک را به امام شیعیان باز می گرداند. محاصرۀ شدید اقتصادی شیعیان را که سالیان سال از رئوس سیاستهای حکومتها بود، برداشته و موقوفات شیعیان را در اختیار امام هادی(ع) قرار می دهد. والیان سختگیر بر شیعیان و دیگران را تعویض نموده و زیارت نجف و کربلا را آزاد اعلام می کند. اما این دورۀ فراغت شیعه دیری نمی پاید. در مدت شش ماه ترکها منتصر را کشته و عموی وی مستعین را بر جای وی می نشانند، و سپس به فاصلۀ کوتاهی، وی را خلع نموده و معتز فرزند دیگر متوکل را به خلافت می رسانند.

آشفتگی اوضاع سیاسی، فرصتی در اختیار امام(ع) قرار می دهد تا یکصد و هشتاد وپنج شاگرد برجسته تربیت نماید که از آن میان می توان به ایّوب بن نوح، عبدالعظیم الحسنی، علی بن جعفر همانّی و عثمان بن سعید اشاره کرد.

«عبدالعظیم حسنی کسی است که ایمان را خدمت امام هادی(ع) به این صورت عرضه داشت: خدا یکی است و شبیه برای او فرض نمی شود. جسم نیست بلکه خالق جسم است. همه چیز را خلق نموده است و همه چیز به دست اوست و او مالک آنهاست. محمد(ص) پیامبر است و او خاتم پیامبران است که پیامبری پس از او نخواهد آمد و دین او پایان همۀ ادیان است. امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) وصیّ پیامبر است و پس از امیرالمؤمنین، حسن و حسین و علی بن الحسین و محمدبن علی و جعفربن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمدبن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و پس از او فرزندش که غایب خواهد شد و روزی ظاهر می شود و جهان را انبوه از عدل می سازد، پس از آن که انبوه از ظلم شده باشد. وی می افزاید: اقرار دارم و می گویم: دوست شما، دوست خدا و دشمن شما، دشمن خداست. اطاعت شما، اطاعت خدا و مخالفت شما، مخالفت خداست. به معراج و سؤال در قبر و بهشت و جهنم و صراط و میزان اعتقاد دارم و همه حق است و می دانم که قیامت آمدنی است و بر واجبات الهی که نماز، روزه، زکات، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر است، اقرار دارم. حضرت فرمودند:ای ابوالقاسم، این دینِ پسندیده است، خداوند تو را بر آن ثابت بدارد».[امالی صدوق،مجلس54(نقل از زندگانی چهارده معصوم؛آیت الله حسین مظاهری)]


شهادت امام هادی(ع)

معتزّ عباسی چون احساس می کند که موقعیت امام هادی(ع) در جامعه ارتقا یافته و نفوذ ایشان به مراتب از دوران متوکل بیشتر شده است، سرانجام امام(ع) را در سن چهل سالگی با زهر به شهادت می رساند، و برای پرده پوشی بر نقش خویش در جنایت، در پایتخت اعلام تعطیل عمومی می نماید. مدفن مطهر آن حضرت(ع) در شهر سامرّا قرار دارد.


احادیثی از وی 


از سخنان آن حضرت(ع):

«به راستى كه خدا، جز بدانچه خودش را وصف فرموده، وصف نشود. كجا وصف شود آن كه حواس از دركش عاجز است و تصورات به كنه او پى نبرد، و در دیده ها نگنجد؟ او با همه نزدیكی اش دور است و با همه دورى اش نزدیك. كیفیت و چگونگى را پدید كرده، بدون این كه خود كیفیت و چگونگى داشته باشد. مكان را آفریده بدون این كه خود مكانى داشته باشد. او از چگونگى و مكان بر كنار است. یكتاى یكتاست. شكوهش بزرگ و نامهایش پاك است».[تحف العقول]

امام(ع) به یکی از یاران خویش به نام ابودعامه گفت:«...روزی پیامبر(ص) به علی(ع) گفت: ای علی، بنویس. علی(ع) پرسید: یا رسول اللّه، چه بنویسم؟ پیامبر فرمود: بنویس: بسم اللّه الرحمن الرحیم، ایمان آن است که با دل انسان عجین گردد و عمل او آن را تصدیق نماید، اما اسلام آن است که بر زبان انسان جاری گردد و وی بدان از حقوق یک مسلمان برخوردار گردد».

«هر که از خدا بترسد، از او بترسند و هر که از خدا فرمان برد، از او فرمان برند و هرکه از خالق اطاعت کند، از خشم مخلوق ترسی به خود راه ندهد و هر که خالق را خشمگین سازد، یقیناً به خشم مخلوق گرفتار آید».

«هر که از مکر خدا و مؤاخذۀ دردناک او آسوده خاطر باشد، دچار تکبّر گردد تا آن که قضای الهی و امر نافذش بر او جاری شود و هرکه خدا را از روی دلیل روشن بشناسد، مصائب دنیا بر او سبک آید هر چند با قیچی قطعه قطعه شده و پراکنده گردد».

«براى خداوند بقعه هایى است كه دوست دارد در آنها به درگاه او دعا شود و دعاى دعاكننده را به اجابت رساند و حائر حسین(ع) یكى از آنهاست».[تحف العقول]

«خداوند دنیا را سراى امتحان و آزمایش ساخته و آخرت را سراى رسیدگى قرار داده است و بلاى دنیا را وسیلۀ ثواب آخرت، و ثواب آخرت را عوض بلاى دنیا قرار داده است».[تحف العقول]

«طمع خصلتى ناروا و ناشایست است».[مسئد الامام الهادی]

«خشم بر زیر دستان از پستى است».[مسئد الامام الهادی]

«مقدّرات چیزهایى را بر تو نمایان مى سازد كه به فكرت خطور نكرده است».[مسئد الامام الهادی]

«نارضایتى پدر و مادر، كم توانى را به دنبال دارد و آدمى را به ذلت مى كشاند».[مسئد الامام الهادی]

«مردم در دنیا با اموالشان و در آخرت با اعمالشان هستند».[مسئد الامام الهادی]

«حكمت، اثرى در دلهاى فاسد نمى گذارد».[مسئد الامام الهادی]

«افسوسِ قصور در اعمال گذشته را با تلاش در آینده جبران كنید».[مسئد الامام الهادی]

و از مناجاتهای آن حضرت است:«پروردگارا، بدکاری به سوی تو آمد و تهیدستی میل آستان تو کرد. خداوندا، کوشش وی تباه مفرما و او را ببخش و از خطایش درگذر... پروردگارا، هنگامی که چهره ام دگرگون می گردد مرا ببخش». 





طبقه بندی: زندگی نامه، 
برچسب ها: زندگی نامه امام هادی، زندگی نامه امام محمد النقی الهادی، زندگی نامه امام محمد النقی، امام هادی(ع)، امام دهم شیعیان، متوکل عباسی، احادیثی از امام هادی (ع)،
ارسال توسط علی
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

قالب وبلاگ